حیاط خلوت

لا به لای حرف هایی که می زد اشاره کرد: «ما عرب خوزستانیم». با تعجب گفتم: «اما من فکر می کردم ترکمن باشید».
- چرا؟
+ حالت چهره تون شبیه ترکمن هاست.
یک مرتبه دوستش پرید وسط و گفت: «این که این شکلی نبود. نمی دونم چه بلایی سر خودش آورده که اینطوری شده و گرنه قیافه اش خیلی فرق می کرد».
به آرومی شروع کرد به توضیح دادن که: «شوهر و برادرم هر دو مـ.شـ.روب خورده بودن و حسابی مـ.سـ.ت کرده بودن. داشتن شوخی شوخی کشتی می گرفتن که مشت برادرم در رفت و خورد تو صورتم. استخون گونه ام شکست. تا حالا سه بار عمل کردم. دکترها مجبور شدن تو گونه ام پروتز بزارن تا استخون جوش بخوره. باید یه عمل دیگه انجام بدن و پروتزها رو دربیارن. تپل بودن صورتم به خاطر ورمه».
فکرم مثل بچه بازیگوشی که اسباب بازی تازه گیر آورده مشغول شد: مگه وقتی آدم مـ.سـ.ت می کنه شوخی شوخی کشتی می گیره؟ اونوقت تو کشتی مشت می زنن یا تو بوکس؟ اگر هم بر فرض تو کشتی های شوخی شوخی مشت پرتاب می شه صورت این خانم اون وسط چکار می کرده که مشت دربره و بخوره تو صورتش؟
یه مرتبه به خودم نهیب زدم: به تو چه! مگه فضولی؟
فکر بازیگوشم رو فرستادم دنبال یه بازی دیگه. اون هم بی انصافی نکرد و چسبید به دنباله حرف اون خانم و دوستش.
* راستی از برادرات چه خبر.
- خوبن. هر دو ازدواج کردن. هر دو هم از زناشون جدا شدن.
* برای چی؟
- بسکه زناشون بد بودن.
اینجا بود که دوستش دقیقن حرفی رو که تو ذهن من برای خودش می چرخید به صدای بلند به زبون آورد.
* مردی که انقدر مـ.سـ.ت می کنه که نمی تونه خودش رو کنترل کنه و با خواهر و شوهر خواهرش کتک کاری می کنه ببین تو خونه چه بلایی سر زنش میاره.
خلاصه از اون خانم انکار بد بودن برادرهاش و از دوستش هم اصرار.
البته من از فرهنگ اعراب خوزستان چیزی نمی دونم اما یه چیزی رو در مورد فرهنگ ایرانی ها می دونم.
همیشه یه نفر دیگه مقصره.

یادمه چند سال پیش یک فیلم تبلیغاتی از طریق ایمیل به دستم رسید. یه دختر خانم خوشگل و خوش هیکل چشم بادومی با لباسی تنگ و چسبان خرامان خرامان وارد ساختمانی شد و از جلوی چشم چندین آقا عبور کرد. صد البته آقایون هم با چشمانی گشاد شده (البته تا اندازه ای که چشم های چشم بادومی ها گشاد می شه) و فک هایی چسبیده به زمین عبور این دوشیزه زیبا را نظاره می کردن. به محض این که دختر خانم به تنهایی وارد آسانسور شد نفسی رو که مدتها در سینه حبس کرده بود، داد بیرون. بیرون آمدن نفس همان و پاره شدن لباس چسبان همان و بیرون ریختن اندام چاقی که به ضرب و زور در این لباس پنهان شده بود همان.
اونجا بود که به خودم گفتم هیچوقت در مورد ظاهر آدمها قضاوت نکن مگر این که لخت باشن. ![]()
حکایت خونه خریدن ما هم حکایت همون دختر خانمه بود. وقتی خونه رو با اسباب و اثاثیه دیدیم دقیقن مثل آقایون توی اون فیلم فکمون چسبید به زمین و چشم هامون گشاد شد. هر کس ازمون می پرسید خونه ای که خریدید تمیزه با کلی شوق و ذوق جواب می دادیم: «معرکه است. فقط اگر اتاقها رنگ بشن بد نیست». اما وقتی خونه رو لخت تحویل گرفتیم تازه فهمیدیم که وقتی نفس حبس شده بزنه بیرون یعنی چی.
اتاقها در تمامی این سالها روی رنگ رو به خودشون ندیده بودن (خونه یک کم قدیمی سازه). دیوار مابین حمام و یکی از اتاقها در حال فروریختن بود. (می گفتم برای چی توی اتاق خواب کاناپه به اون گندگی گذاشتن. نگو می خواستن پوسیدگی دیوار به چشم نیاد). و این فقط ظاهر قضیه بود.
فکرش رو بکن وقتی همه دیوارها یا رنگ شدن یا کاغذ دیواری و همه جا رو تمیز کردی و می خوای اسباب و اثاثیه ات رو بیاری و بعدش یهو همینطوری می گی بزار لوله کشی داخلی ساختمون رو یه چک بکنم و تازه می فهمی ای دل غافل. لوله های شوفاژهای اتاقها پوسیده ان و نیاز به تعویض داشتن و مالک قبلی هم به جای تعمیر خیلی راحت همه اونها رو از بیخ قطع کرده بود (این طور به نظر می رسه که تو این خونه هر چیزی که خراب می شده به جای تعمیر بالکل از مدار خارج می شده).
خلاصه همه چیز دوباره از نو شروع شد. این بود که اسباب کشی که با تخمین ما باید سه چهار روزه انجام می شد حدود هفده روز طول کشید. یکی دو تا از همسایگان جدید هم در همان روز اسباب کشی سنگ تمام گذاشتن و با تمام وجود سعی کردن که گربه رو دم حجله بکشن غافل از این که ما خودمون اگه پاش بیفته یه پا سگ می شیم و گربهه رو یه لقمه چپ می کنیم (آی نفس کــــــــــــــــــــــش).
فعلن که همه چیز به خیر و خوشی گذشته و البته هنوز مقادیر متنابهی کارتن باقی مونده که باید باز بشن و برن تو کمد و کابینت و کت و کول بنده که همینطوری ذوق ذوق می کنه و فکر کنم اگر همینطوری پیش بره بتونم برای عید سال ۹۲ در مسابقه قویترین مردان دنیا شرکت کنم.
اما عوضش این خونه مزایایی داره بی نظیر:
اول از همه این که طبقه آخره و دیگه همسایه ای بالاسرت نیست که بچه اش وقت و بی وقت جفتک چارکش بندازه و خودش هم که ماشاءالله یلی است برای خودش هر وقت که از سر کار بیاد پا بکوبه زمین و راه بره و هی دلت هری بریزه پایین که الانه که جناب همسایه با سقف خراب بشن رو سرت و زنی وسواسی که روزی هزار مرتبه میز و صندلی رو خرت خرت از این طرف خونه بکشه اون طرف خونه و البته اوج این مراسم راس ساعت ۳ بعدازظهر و ۱۲ شب انجام بشه.
و از اون بهتر پنجره ای سرتاسری (لیلا کجایی که من روزی صدبار جات رو خالی می کنم) با چشم اندازی فوق العاده.
خلاصه این که این بود دلیل غیبت طولانی من.
پ.ن: اگر در این ایام صبحگاهان چشمتون به گل های شیرخشت افتاد. کمی (فقط کمی) بهش نزدیک بشید. می تونید آواز دسته جمعی زنبورهای عسل رو بشنوید.

برای خداحافظی به اتفاق همسری به سراغ سرایدار آپارتمان رفتیم. سر درد و دلش باز شد. گفت خانواده شما جزو معدود خانواده هایی بود که وقتی وارد آپارتمان می شد، چه با اتومبیل و چه پیاده، لحظه ای درنگ می کرد، سلامی و علیکی؛ حالی و احوالی. اما بقیه ساکنین ... دریغ از یک نگاه. روشون رو می کنن اونور که مثلن من رو ندیدن.
به جای اون ساکنین نسبتن محترم خجالت کشیدم.
همه ی ما وقت حرف که می شه دنیای ادعاییم؛ خودمون رو با فرهنگ ترین و با هوش ترین مردم جهان می دونیم؛ ادعای تمدن چندین هزار ساله داریم؛ در هر کار و مسئله، چه بهمون مربوط باشه چه نباشه، صاحب نظر و عقیده ایم.
اما ...
دریغ از ذره ای ادب و احترام به همنوع. (در اینجا در مورد رعایت حق و حقوق حیوانات حرف نمی زنم که با توجه به فرهنگ و شعورمون خیلی زیاده خواهیه).
ادعای مودب بودن و متشخص بودن ندارم. اما شعاری دارم که سعی می کنم توی زندگی رعایت کنم.
آدم هیچ وقت از احترام گذاشتن به دیگران ضرر نمی کنه.
مربوط نوشت: لطفن بحث رو سیاسی نکنید. اونی که اون بالا نشسته از کره مریخ نیومده. یکیه مثل من و شما.
پ.ن.۱: در حد مرگ خسته ام. به دیدار تک تک شما خواهم آمد. از همینجا سلام گرم من رو پذیرا باشید. دلم برای همگی تنگ شده. از احوالپرسی و کامنت های خصوصی و عمومی متشکرم. تو این روزهای پرکار دلگرمی فوق العاده ای بود.
پ.ن.۲: این گل شقایق رو تقدیم می کنم به تمام زنان نازنین میهنم. این عکس رو دیروز گرفتم و این گل رو هم خودم کاشتم. یعنی فقط زحمت کشیدم و تخمش رو پاشیدم تو باغچه (عجب کار سختی)

جواهر لعل نهرو در کتاب خود، نگاهی به تاریخ جهان، پس از ذکر مقدمه ای به ملت کهنسال هند تعلیماتی می دهد که توجه به آنها برای ما ایرانیان که بیشتر به گذشته های خود می بالیم و کمتر به فکر حال و آینده خود هستیم، نیز سودمند است.
... بعضی از مردم کشور ها هستند که همیشه به گذشته می نگرند، همیشه به آن افتخار دارند و همیشه می خواهند از آن الهام بگیرند. اگر گذشته واقعاً الهام بخشی برای انجام کارهای بزرگ باشد حرفی نیست و باید از آن الهام بگیریم. اما به نظر من، برای هیچ فرد و هیچ ملتی، مناسب و شایسته نیست که دایماً به گذشته نظر داشته باشد. همان طور که بعضی ها می گویند اگر قرار بود که انسان به عقب برود یا همیشه به عقب بنگرد چشمانش در پشت سرش بود.
ما باید با تمامی وسایلی که در دست داریم گذشته خود را مورد مطالعه قرار دهیم و هرچه در آن قابل تحسین است بستاییم؛ اما چشم های ما باید متوجه جلو باشد و قدم های ما هم باید همیشه به پیش برود.
منبع: راوندی، مرتضی. تاریخ اجتماعی ایران، جلد اول، تاریخ کهن ترین ملل باستانی از آغاز تا اسلام، تهران: موسسه انتشارات نگاه: ۱۳۸۳؛ صفحات: ۶-۳۰۵.
پ.ن: این پست صرفن به منظور روشن نگاه داشتن چراغ این خانه نوشته شده. این روزها به شدت درگیرم و فرصتی برای حال و احوال کردن با دوستان ندارم. شما به بزرگی خودتون ببخشید.
| Design By : Pars Skin |


